![]() |
![]() |
![]() |

هنوز آفتاب درست نیومده بالا منگی که اصلا خوابت برد یا نه؟ ولی باید به نگاه منتظر مامان جواب بدی با هر جون کندنی هست پا می شی یه نگاه می ندازی رو صفحه ی موبایلت اولین چیزیکه می بینی memo که واسه موبایلت گذاشتی " عشق هم در دل ماسردر گم ..." میری دستشویی آب و باز می کنی نگاهت یه لحظه اتفاقی میفته توی آیئنه بعد انگار بخوای چیزی رو انکار کنی یهو نگاهت رو می دزدی و خط صاف آب رو دنبال می کنی ! این دفعه باشک و یکم ترس نگاه می کنی خیره می شی به آیئنه روبروت ! این منم ؟؟!! دیروز که اینطوری نبودم یعنی توی یه روز اینقدر عوض شدم؟ یعنی یه روز اینقدر شکستم کرده؟؟!!
می شینی سر میز صبحونه نگاه ساعت می کنی هنوز 6:30 هم نشده شروع می کنی به خوردن با اینکه هیچ علاقه ای نداری ! صدای مردی توی کوچه که با حالت دعوا می گه ولی نون که دیروز20تومن چه جوری شده 60 تومن یادت میندازه که کجا زندگی می کنی؟ این واست یه alarm!
پا می شی لیوان چایت رو میگیری دستت می ری تو اتاقت نگاه میکنی به کتابها!!! یهو انگار خسته شده باشی می خوای جا بزنی ولی یادت میاد قول دادی ، یادت میادکه توی این جامعه خودت باید کسی بشی چون بابا آدم کله گنده ای نیست! یادت میاد که چروک های روی صورت بابا یادگار رنجش واسه مردم درست مث خودش، واسه جایی که بچه هاش دارن بزرگ میشنه مال گذشت سن و سال نیست!
یک کتاب بر می داری می خونی "در جامعه ی اسلامی عدل در همه ی ابعاد آن ... و کمتر جامعه ای را می توان دید که همانند کشور ما بر پایه ی مردمسالاری بنا شده باشد ... هی می خونی هی می خونی این کتاب های پر دروغ رو !
دیگه عصر شده میزنی بیرون که حداقل واسه چند دقیقه هم که شده واسه دل خودت قدم بزنی
نع نمی شه آخه ماشینه هی بوق می زنه ! آخه فقط تویی که با بقیه فرق می کنی!
یه پیرمرد میاد جلوت "دخترم فقیرم کمک کن " دستت میره به سمت کیف پولت ولی یادت میفته به فیلمی که بهت گفتن این ها فقیر نیستن از جلوی چشمای منتظرش رد می شی ولی همش تو این فکری که نکنه واقعا فقیر بود و کمکش نکردی؟؟!! نگاهت به آدمایی که می گذرن میفته یکم با دقت بهشون نگاه می کنی!
می رسی خونه می ری تو اتاقت و باز توی کتابات گم میشی ! دوباره تو می مونی و سکوت شب نگاه که می کنی به ساعت درست متوجه نیستی چنده 12- 1- 2--3 ؟؟!!
بلند می شی که بری بخوابی صحنه هایی که امروز دیدی از جلوی چشمت می گذرن ! یکم به مردمی که دیدی فکر می کنی کسایی که عزیزم و دوست دارم ورد زبونشون شده ! و فکر می کنی که چقدر با بقیه فرق داری ! چقدر سخته که بخوای اینا رو ببینی یهو رو لبات میاد " چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است"
یهو یادت میفته به کسی که احساس می کنی دوسش داری! یعنی اونم می دونه؟ چیزهایی که دیشب شنیدم چی؟ دلم می خواست خیلی حرف ها به خانم"پ" بزنم ولی نشد!تنها چیزی که آرومت می کنه یه جمله از مکتوبه " اگر او مال تو باشد به تو باز خواهد گشت "
سعی می کنی چشمات رو ببندی نمی دونی چقدر گذشته ولی انگار باز مامان داره صدات می کنه و تو هنوز منگی!!
باشد که زندگی زندگیست
امروز در دست من و
دوش در دست تو
و فردا در دست دیگری
اما به خاطر بیاور
رویاها نمی میرند
من از نهـــایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب
حرف می زنم اگر به خانه ’ من
آمدی برای من ای مــــهربان
چراغ بیاور و یک دریچه که ازآن
به ازدحام کوچه ’ خوشبخت بنگرم

می خواهم هرطور دلم می خواهد بخوانم
تورا دوست بدارم
از عشق بگویم
و زمانی دراز شرمم می آمد از خواسته ام
گل همان گل است
نام دیگری ندارد
سادگی ترس ندارد
پائولو کوئلیو
پ.ن: کتاب های پائولو یه جورایی خیلی به دل می شینن
این شعر رو خیلی دوست دارم.
شما دختر ها جوان هستید دوست داشتنی به زودی از جنگل درس خواندن ها بیرون می روید و به محوطه باز زندگی می رسید در آن می رقصید گریه می کنید در آن همه چیزرا می یابید و از دست می دهید گاهی همزمان .
در این زندگی می توان از همه چیز چشم پوشید - چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه از دست دادن است - همه چیز مگر یک چیز . آنچه می خواهم به شما بگویم گفته ی مادربزرگم است چند ساعتی پیش ازمرگش این را به من گفت زنی بود روستایی تنها کمونیست دهکده اش در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود . از او پرسیدم: ماما بزرگ چه چیزی درزندگی از همه مهم تر است ؟ جوابش را فراموش نکرده ام : فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید کوچولو و آن نشاط است هیچ وقت اجازه نده چیزی یا کسی آن را ازتو بگیرد!
دیوانه بازی - کریستین بوبن




